|
شنبه، 30 آبان، 1383 شنبه، 30 آبان، 1383 پيش از تو... در
میان آخرین ناله های جغد تنهایی
مردی
خسته
و
قدمهایی سرد به سوی پایان...
پیش
از تو...
در
میان بلندترین شعله های دوزخ
مردی
خشمگین
و
مشتانی گره کرده به سوی خدا
پیش
از تو...
در
انتهای هر شب
ناله
ای در آسمان می پیچید
فریاد
مردی تنها
فریاد
یک دور افتاده
غزلهایی
از درد و جنون
پیش
از تو...
پیش
از تو...
پیش
از تو...
آنگاه
فرشته ای بر می خیزد
از خدای خود سرپیچی می کند
و
دستان مرد را در دست می گیرد
فرشته
، آخرین صحنه زندگی مرد است
آخرین
رنج...آخرین لذت
پيش
از تو...
پيش
از تو...
پيش
از تو...
جمعه، 29 آبان، 1383 اندوه
مرا در بر گرفت
¤ نوشته شده در ساعت
1:16 توسط پدرام کرمیدر تنهاییم، مرا در خود غرق کرد ومرگ آغوشش را برایم گشود... آه اندوه مرا در بر گرفت در تنهاییم، آغوشت، مرا در خود غرق کرد و جنون، آغوشش را برایم گشود... همه چیز را در هم می پاشی و مرا در این آشفتگی رها می سازی همه تو را عشق می نامند... و من، تو را فرشته غم پر پروازم می دهی و آنگاه که در اوجم خندان، بر من هجوم می آوری دنیا را به لرزه در خواهم آورد و همه بندگانت را بیدار خواهم ساخت تو، از رنج من لذت می بری تو ای فرشته غم نمی توانم با تو بیایم نمی توانم بی تو بمانم خدایان تاریکی به من لبخند می زنند ... و با یادی از بوسه ات، لبخند می زنم... سه شنبه، 5 آبان، 1383 شنبه، 18 مهر، 1383 در
آینه،
مردي
خسته
همه
درها،به رویش
بسته
در
آینه
مردي
غمگین
بر
شانه هاش،یک
بار سنگین
در
آینه
سیاهی
ناب
اي
کاش می
شد
بمانم
در خواب
شنبه، 18 مهر، 1383 در
آغاز شبی
تیره
¤ نوشته شده در ساعت
21:54 توسط پدرام کرمیخدایان تیره گی و مرگ... منجمد شده ام با یادي از بوسه ات آه آرزویم مرده ام در بازوانت و روحم در آسمان غرور پرسه می زند و بیچارگی ام، جنون می بلعد گفته بودند که عشق جنون است اما من تنهایم... تنها با یادي از بوسه ات آنگاه که اندوه قلبم را فرا گرفت به یاد آوردم عشق ، خودکشی است دوشنبه، 23 شهريور، 1383 رهايی می شنوم صدای نفس کشیدنم را
اما زنده بودنم را فراموش کرده ام
می بینم صورتم را در آینه
اما لبخندم را فراموش کرده ام
دوباره،
آغاز خواهد شد
دوباره تنهایی
دوباره تو...
دوباره غم ضربه های نگاهت
دوباره فریاد خاموش صدایت
مرا رها کن
آه ای فرشته تیره روزی هایم
گم گشته ام، در آسمان تنهایی هایم
مرا رها کن
پنجشنبه، 15 مرداد، 1383 سقوط در
شبی تاریک
صدایی
حزن آلود
صدای
فرشته ای می آید
و
فرشته ای با روح خون آلود سقوط می کند
آه
من، تکه ای سرد از روحی دور افتاده
ام
دردی
غریب بر شانه هایم چنگ می زتد
در این تاریکی دست کسی را نمی یابم
در
چشمانت
چشمان
یک روح را می بینم
روحی
با قلب خون آلود
حسته
از همه
منم
آن فرشته تاریکی
منم
آن ترانه سرای غم
تنها
مانده ام
در
میانتان
پنجشنبه، 15 مرداد، 1383 نيايش باران نیایش
باران
¤ نوشته شده در ساعت
2:18 توسط پدرام کرمیدر میان چهره هاي غبار آلود آفرینش زمان آنگاه که پایان فرا رسیده است بی نیازم از آنچه آفریدگار می نامند چرا که خود آفریدگار خویشتنم نیایش پروردگار آنگاه که براي خود ساختمش آه از کجا آمده ام به کجا خواهم رفت فریادم در کوهستان تنهايي ام طنین انداز شده است و بارها قويتر به سوي خودم می آید لذتهايتان همچون تازيانه اي بر غرورم فرود می آید اما آن را تاب خواهم آورد و مرگ را به انتظار خواهم نشست شاید مرگ مرا در آغوش گیرد يكشنبه، 4 مرداد، 1383 سوگواری زمان سوگواری
زمان
لحظه
هایی، رو به پایان
نگاهی
خسته
به
راهی ناتمام (و
بی انتها)
گامی
به سوی رهایی
قدمی
تا انتها
سیاه
پوشی تنها
سوگواری
برای همه
آنجا،
پایان دنیاست
آنجا،
یک مرد
تنهاست
آنجا،
پایان دنیاست
مردی
ناامید،خسته
اما
هنوز
پابرجاست
اینجا،یک
مرد
تنهاست
اینجا،پایان
دنیاست [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |